پارلمان ،ساختار،انتخابات و کارکردهای گذشته …..

تحقیق و بررسی تکامل کشورهای ملی از نگاه پارلمانی این فرصت را به دست می دهد تا نقش نیرو های دموکرات مترقی در رشد اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و حتی فرهنگی کشور هر چه بیشتر مشخص و ثابت گردد. موضوع اصلی بحث ما بررسی ، توضیح و تحلیل جریانات اختیارات پارلمان و مناسبات آن با اجراآت حکومت ، چگونگی ارتباط پارلمان با قوه اجرائیه ، برازنده گی ها ، مزیت ها از یک سو و دشواریها ، نواقص، نابسامانیها از سوی دیگر در شرایط کنونی و به اصطلاح من دهه بحران دموکراسی در افغانستان

می باشد

در این مقال می خواهیم تا در مورد کارکردهای پارلمان تا کنون و مسائلی چون بودجه ، رای اعتماد به کابینه و… بحثی را آغاز کنیم که امید است تا شما بزرگواران ما را یاری نمائید تا روشنی و شفافیت بیشتری را حاصل نماید.

اینکه چرا من این دهه را به دهه بحران دموکراسی مسما کرده ام را بدین شرح بیان میدارم :

1.در کشور هایی که ساختار حکومت ریاستی با ساختار و بافت اجتماعی و طبقاتی در هم آمیزد نوعی سیستم پاتریمونیالی تواما با سیستم مباشر پروری (کلاینتالیزم) رخ خواهد داد که این هر دو به نحوی سوء دموکراسی است و نه دموکراسی! چه در آن مردم حق رای دارند لیکن حق تائید و دنباله گیری و یا به عبارت حقوقی حق استجواب از رای را ندارند؟…

2. در کشور های چون افغانستان که احزاب به پخته گی و بلوغ نرسیده و در تب و تاب جریانات جنگ و بحران متولد و اندیشه ی قومی ، سمتی و … را دارند و نه ملی !….. و در همین تب و تاب جز به منافع حزبی و در بطن به منافع شخصی عده قلیلی اندیشه نشده است !… چطور می توان احزاب را آمیزه ای از طبقات اجتماعی تصور کرد؟…

3. مردم حق رای دارند اما به چه کسی و چطور؟….

4. د ر پارلمانی که تقسیمات قوا نه بر اساس احزاب میباشد دیگر منافع حزبی و ملی رنگ باخته و جای خود را به منافع شخصی ، سمتی و… می سپارد؟1….

اینها چکیده ای از عواملی هستند که می توان این دهه را دهه بحران دموکراسی نامید و نه فصل دموکراسی و یا تحقق دموکراسی ، چرا که اگر مو شکافانه به کلمه دموکراسی نظری بیندازیم خواهیم دید که ( دمو + کراسی یا مردم سالاری) در این دوره نه تنها تحقق نمی یابد بلکه دچار تب زده گی و بحران می گردد چرا که مردم در این دهه نه تنها سالار نیستند بلکه به د یده شهروند نیز محاسبه نگردیده اند .

شما بهتر می دانید که یکی از اصول دموکراسی قلمداد کردن وتفویض لفظ شهروند به تمامی اتباع کشور از هر طبقه ، نژاد و یا دین می باشد حال آنکه اگر از دید بسیار خوشبینانه به وضعیت فعلی در افغانستان ببینیم هنوز چنین امری میسر نشده است!؟…
همچنین وضعیت فعلی را دوره گذار مینامیم زیرا وضعیتی است که نه ارزش های قبلی همچنان دوام و استقرار دارندو نه ارزش های تازه جایگزین و مستقر شده اند ، این دوره ، دوره گذار نامیده می شود.

یکی از علل بروز نابسامانیهای جامعه در حال گذار اینست که چون جامعه ی در حال گذار دایما در حال تجربه فرایند جامعه پذیری هست – که گاه به صورت رسمی و گاه غیر رسمی است- اگر فرایند جامعه پذیری اختلال ایجاد شود در آن صورت فرد با جامعه همنوا نمی شود.

یکی دیگر از این عوامل شکافهای فعال در جوامع در حال گذار است معنی شکاف یا Rift یکی از مفاهیم اساسی جامعه شناسی سیاسی است اما باید دانست که هر نوع تضاد و تعارض در جامعه را نمی توان شکاف نامید زیرا انها مفاهیمی گسترده تر و انتزاعی از مفهوم شکافهای اجتماعی را عرضه می کنند ، این در حالیست که در جوامع سنتی و در حال گذاری مانند افغانستان ، مقوله شکافهای اجتماعی بیشتر بر نوع تاریخی آن با نمود هائی چون تعارض” دین و دولت “و” سنت و تجدد ” و تنش های ناشی از قومیت ، زبان ، نژاد و مذهب تاکید میکند.

در دیروز مقوله ای را به نام شهروند یبان داشتم حال کمی در رابطه با مفهوم شهر وندی کمی توضیح میدهم.

هرچند مفهوم شهر وندی را اولین بار ارسطو بکار برده است اما در بیان حقوق شهر وندی T.H. Marshal جامع ترین الگو و نمونه را ارائه داده است به تعبیر وی حقوق شهروندی دارای سه حوزه است:

1. حوزه حقوق قانون مدنی
2. حوزه حقوق سیاسی
3. حوزه حقوق اجتماعی

در حوزه حقوق قانون مدنی ، مارشال به آزادی های فردی چون آزادی بیان ، حق مالکیت

و در حوزه حقوق سیاسی به حق رای و حق شرکت در انتخابات ، حق مظاهرات مسالمت آمیز و اعتصابات

و در حقوق اجتماعی به حقوقی از جمله حق بهره مندی از امنیت ، رفاه اجتماعی و خدمات مدنی و اجتماعی اشاره می کند.

حال انکه جایگاه شهروندی در جامعه مدنی با نظریه هابرماس ، نقش اجتماعی فرد در یک جامعه مدنی عبارت است از نقش شهروندی داشتن، که در این حیطه می توان گفت که عالی ترین جلوه دفاع از حقوق بشر ، حمایت از حقوق ان شهر وندی است که در کمترین اشتراک نظریه یا منافع را با دیدگاه های و یا عملکرد ما دارد.

دیروز از پاترمونیال نام بریدم حال کمی در این باره توضیح می دهم ، پاتریمونیال یا پدر سالاری ،

منطور از پاتریمونیالیزم یک ساختار سیاسی است که در آن سیاست به شدت غیر رسمی است و خصلت شخصی دارد .

بیل و اسپرینگبورگ ، پاتریمونیالیزم را الگوی مسلط مدیریت خاورمیانه می دانند.

حال برخی از ویژگی های اصلی ساختار سیاسی پاتریمونیال را نام می برم :

1. شخصی بودن مسئله سیاست
2. سیستم مباشر پروری
3. غیر رسمی بودن روابط دولتی
4. ستیز متوازن نخبگان بر سر مناصب
5. لیاقت نطامی گری
6. توجیه دینی حکومت

حال اگر به این ویژگی ها دقت کنیم مشاهده خواهیم کرد که این ساختار از دیر باز در افغانستان تطبیق شده و متاسفانه هنوز نیز جنین می باشد!؟….

خب ، حال بیاییم کمی در باره نقش پارلمان در این جوامع ( جوامع در حال گذار) و جوامع مدرن صحبت کنیم، در تفکر نوین سیاسی حاکمیت مردم از این اصل ناشی می شود که افراد جامعه دارای حقوق مساوی و برابر هستند و یکی از این حقوق حق تعیین سرنوشت است لذا مطابق با این اصل مردم باید بتواند در پروسه تاسیس ، اداره ، تدبیر و نظارت بر حکومت مشارکت داشته باشد از این جهت برای برقراری پیوند میان دو حاکمیت یعنی حاکمیت ” حکومت ” و حاکمیت ” مردم ” از طریق تصویب قوانین و نظارت بر حکمرانان ، این شر لازم ، یعنی حکومت را کنترول کنند.

به طور کلی سه کارکرد پارلمان در جامعه جدید عبارتند از:

1. پارلمان نهادی برای برقراری رابطه میان حاکمیت مردم در عین حاکمیت انحصاری حکومت.
2. پارلمان منازعات و رقابتهای موجود میان گروههای جامعه را زا طریق اعمال” قاعده رای اکثریت ” به مکانیزمی برای هدایت حکومت تبدیل می کند یعنی از مناقشات اجتماعی استفاده مثبت سیاسی می شود.
3. میکانیزم دوره ای بودن پارلمان حکومت را نیز موقتی می کند

واما نقش پارلمان در جوامع در حال گذاری چون افغانستان !؟…

ممکن است علاوه بر دولت کثرت گرا ( پلورالیزم ) پارلمانی گثرت گرا داشته باشیم که این البته خوب است اما از سوی دیگر در یک پارلمان بدون احزاب سیاسی منظم ( پارلمان کنونی در افغانستان) رقابت ها کاملا شخصی ، غیر سیاسی و غیر قابل پیش بینی می شود که منجر به هرج و مرج و ناکارآمدی نهاد پارلمان خواهد گردید.

بسیاری از کسان خود را چنین معرفی می کنند که ” من وابسته به هیچ حزب و گروهی نیستم و مستقلانه برای خدمت به ….. ” در حالیکه واقعیت خلاف این است.

به عبارت دیگر گرچه احزاب و گرو های به طور نسبی در جهت منافع حزبی و فکری خودشان عمل می کنند ولی به لحاظ اجتماعی مجبورند بسیاری از مسایل را رعایت کنند ولی وقتی که جامعه ای دو یا جند حزبی نباسد به معنی دقیقتر تبدیل به جامعه ای حزبی – لیکن به تعداد افراد جامعه – می شود و دفاع از منافع حقر و پست فردی ، جایگزین دفاع از منافع قابل قبول و مسئولانه حزبی می شود.

در شرایط کنونی عموما کسانی با تشکیلات و حزب مخالف هستند که منافع خود را در نبود احزاب دیده و فکر میکنند که با هر نوع عملکردی می توانند خود را با سیاست ها و حلقه های قدرت داخلی و خارجی تطابق بدهند و به گفته معروف ” نان به نرخ روز بخورند ” در چنین محیطی احتمال تبارز رفتار غیر مسئولانه و غیر نطارتی و سر انجام عملکرد سری و مخفی از سوی مدیران و دست اندرکاران بیشتر می شود

می توان گفت که احزاب سیاسی واسطه ای هستند که حکومت و نهاد های مدنی را به یکدیگر مرتبط می کنند.

امید است این مقال پاسخی بر به موارد 1 و2و 4 دیروز بوده باشد .
سوال اینست که آیا تئوریهایی که ما دیروز بیان داشتیم را کسانیکه این سیستم ها را از دیرباز در افغانستان تطبیق میدارند و یا بر طبق آن فعالیت می کنند مطلع نبودند؟

این سوال را از چندین بُعد میتوان به تحلیل و بررسی گرفت و پاسخ ارائه نمود لیکن در این باب من فقط ذهنیتی را تقدیم شما می دارم تا خود به نتیجه برسید و آن اینکه یک ساخت سیاسی دارای دو جزء می باشد:

1. اجزاء متشکله ساخت
2. روابطی که بین اجزاء متشکله برقرار است.

و حال سوال دیگری در این باب به ذهن خطور می کند که آیا اجزاء ساختار سیاسی افغانستان دقیقا و به جای خودشان واقعند؟

و آیا روابط مابین اجزاء متشکله این ساختار بطور صحیح ترتیب شده است؟

در روزهای بعدی چندی در مورد کارکردهای پارلمان افغانستان به شمول نواقص کارها و کارکردهای موثر ان نهاد را به نقد می نشینیم امید است مبحث ما را پیگیری نمائید!….

سلام دنیا!

به بلاگ.اِی اف خوش آمدید. این اولین نوشته شما است که میتوانید ویرایش و یا پاکش کنید، و وبلاگ نویسی را شروع کنید.